|
اشعار: در ميكده - سه شب - سگ ها و گرگ ها - لحظه - داوري - لحظه ي ديدار "در ميكده" از مجموعه شعر "زمستان" در ميكده ام، چو من بسي اينجا هست / مي حاضر و من نبرده ام سويش دست بايد امشب ببوسم اين ساقي را / اكنون گويم كه نيستم بي خود و مست در ميكده ام، دگر كسي اينجا نيست / و اندر جامم دگر نمي صهبا نيست مجروحم و مستم و عسس مي بردم / مردي، مددي، اهل دلي، آيا نيست؟ "سه شب" از مجموعه شعر "زمستان" نخستين: / روزنه اي از اميد، گرم و گرامي، / روشني افكنده باز بر دل سردم دايم از آن لذتي كه خواهدم آمد / مستم و با سرنوشت بد به نبردم تا بَردَم گاه گاه وسوسه با خويش / كاي دله دل! چشم از اين گناه فرو پوش، ياد گناهانِ دلپذيرِ گذشته / بانگ برآرد كه: آي شيطان! خاموش. وسوسه ي توبه در دلم نكند راه / توبه كند، آنكه او گنه نتواند گرگم و گرگ گرسنه ام من و گويم: / مرگ مگر زهر توبه ام بچشاند دومين: / باز شب آمد، حرمسراي گناهان، / باز در آن برگ لاله راه نكرديم واي، دلا! اين چه بي فروغ شبي بود / حيف، گذشت امشب و گناه نكرديم اي لب گرم من! اي ز تفِّ عطش خشك! / باش كه سيرت كنم ز بوسه ي شاداب، از لب و دندان و چهره اي كه بر آنها / رشك بَرَد لاله و ستاره و مهتاب اختركان! شب بخير، خسته شدم باز، / بسترم از انتظار خسته تر از من، خسته ام، اما خوشم كه روح گناهان / شاد شود، شاد، تا شب دگر از من آخرين: / مستِ شعف مي روم به بسترم امشب / بر دو لبم خنده، تا كه خنده كند روز باز ببينم سعادتِ تو چقدرست، / بستر خوشبختم! آي ... بستر پيروز! "سگ ها و گرگ ها" از مجموعه شعر "زمستان" هوا سرد است و برف آهسته بارد / ز ابري ساكت و خاكستري رنگ زمين را بارشِ مثقال، مثقال / فرستد پوششِ فرسنگ، فرسنگ سرود كلبه ي بي روزن شب / سرود برف و باران ست امشب ولي از زوزه هايِ باد پيداست / كه شب مهمان توفان ست امشب دوان بر پرده هايِ برف ها، باد، / روان بر بال هاي باد، باران، درونِ كلبه ي بي روزنِ شب، / شبِ توفانيِ سرد زمستان. آواز سگ ها: / - « زمين سرد است و برف آلوده و تر، / هوا تاريك و توفان خشمناك ست، كشد - مانند گرگان - باد، زوزه، / ولي ما نيك بختان را چه باك ست؟ » - كنارِ مطبخِ ارباب، آنجا، / بر آن خاك ارّه هايِ نرم خفتن، چه لذّت بخش و مطبوع ست، و آنگاه / عزيزم گفتن و جانم شنفتن - « و ز آن ته مانده هاي سفره خوردن،» / - «و گر آن هم نباشد، استخواني. » - « چه عمر راحتي، دنيايِ خوبي، / چه ارباب عزيز و مهرباني! » - « ولي شلّاق! ... اين ديگر بلائي ست ... » / - «بلي، اما تحمل كرد بايد، درست ست اين كه الحق دردناك ست، / ولي ارباب آخر رحمش آيد، گذارد، چون فروكش كرد خشمش، / كه سر بر كفش و بر پايش گذاريم شمارد زخم ها مان را و ما اين - / محبت را غنيمت مي شماريم ... »
خروشد باد و بارد هم چنان برف / ز سقفِ كليه ي بي روزنِ شب، شبِ توفانيِ سردِ زمستان، / زمستانِ سياهِ مرگْ مركب آواز گرگ ها: / - « زمين سرد است و برف آلوده و تر، / هوا تاريك و توفان خشمناك ست، كشد - مانند سگ ها - باد، زوزه، / زمين و آسمان با ما به كين ست. » - « شب و كولاكِ رعب انگيز و وحشي، / شب و صحرايِ وحشتناك و سرما، بلايِ نيستي، سرماي پرسوز، / حكومت مي كند بر دشت و بر ما. » - « نه ما را گوشه ي گرمِ كُنامي، / شكاف كوهساري، سر پناهي، » - « نه حتي جنگلي كوچك، كه بتوان / در آن آسود، بي تشويش، گاهي. » - « دو دشمن در كمينِ ماست، دايم / دو دشمن مي دهد ما را شكنجه. برون: سرما، درون: اين آتش جوع / كه بر اركان، افكنده پنجه. » - « و ... اينك ... سومين دشمن ... كه ناگاه / برون جست از كمين و حمله ور گشت ... سلاح آتشين ... بي رحم ... بي رحم / ... نه پاي رفتن و نه جاي بر گشت ... » - « بنوش اي برف! گلگون شو، بر افروز / كه اين خون، خونِ ما بي خانمان هاست. كه اين خون، خونِ گرگان گرسنه ست / كه اين خون، خونِ فرزندانِ صحراست » - « درين سرما، گرسنه، زخم خورده، / دويم آسيمه سر بر برف، چون باد. و ليكن عزّتِ آزادگي را / نگهبانيم، آزاديم، آزاد. » "لحظه" از مجموعه شعر "زمستان" همه گويند كه: تو عاشق اويي. / - گر چه دانم همه كس عاشق اويند - ليك مي ترسم، يا رب! / نكند راست بگويند؟ "داوري" از مجموعه شعر "زمستان" هر كه آمد بار خود را بست و رفت، / ما همان بدبخت و خوار و بي نصيب. ز آن چه حاصل، جز دروغ و جز دروغ؟ / زين چه حاصل، جز فريب و جز فريب؟ "لحظه ي ديدار" از مجموعه شعر "زمستان" لحظه ي ديدار نزديك ست. / باز من ديوانه ام، مستم. باز مي لرزد، دلم، دستم. / باز گوئي در جهان ديگري هستم. هاي! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ! / هاي نپريشي صفاي زلفكم را، دست! و آبرويم را نريزي، دل! / - اي نخورده ست - / لحظه ي ديدار نزديك ست. |
|