|
شربتي از لب لعلش نچشيديم و برفت / روي مه پيكر او سير نديديم و برفت گوئي از صحبت ما نيك به تنگ آمده بود / بار بربست و به گردش نرسيديم و برفت بس كه ما فاتحه و حرز يماني خوانديم / وز پيش سوره ي اخلاص دميديم و برفت خارها بر دل رش آمد از ايّام فراق / گل بستان وصالش بنچيديم و برفت عشوه مي داد كه از كوي ارادت نروم / ديدي آخر كه چنين عشوه خريديم و برفت شد چمان در چمن لطف و ملاحت و آنگه / در گلستان وصالش نچميديم و برفت همچو حافظ همه شب ناله و زاري كرديم / كاي دريغا به وداعش نرسيديم و برفت گفتم كيم دهان و لبت كامران كنند / گفتا بچشم هر چه تو گوئي چنان كنند گفتم خراج مصر طلب مي كند لبت / گفتا درين معامله كمتر زيان كنند گفتم به نقطه ي دهنت خود كه برد راه / گفتا اين حكايتي ست كه با خرده دان كنند گفتم صنم پرست مشو با صمد نشين / گفتا به كوي عشق همين و همان كنند گفتم شراب و خرقه چه تقوي و مذهب ست / گفت اين عمل به مذهب پير مغان كنند گفتم ز لعل نوش ابان پير را چه سود / گفتا به بوسه ي شكرينش جوان كنند گفتم دعاي حافظ از اسباب دولت ست / گفت اين دعا ملائك هفت آسمان كنند بر سر بازارِ جان ياران منادي مي زنند / ببشنويد اي ساكنان كوي رندي بشنويد دختر رز چند روزي هست كز ما گم شدست / رفت تا گيرد سر خود هان و هان حاضر شويد جامه اي دارد ز لعل و نيم تاجي از حباب / عقل و دانش مي برد تا ايمن از وي نغنويد هر كه اين تلخم دهد شيرين بهايش جان دهم / ور بود پوشيده و پنهان به دوزخ دررويد دختري شبگردِ تيزِ تلخِ گلرنگ ست و مست / گر بيابيدش به سوي خانه حافظ بريد پيش ازينت بيش از اين انديشه ي عشّاق بود / مهر ورزيّ تو با ما شهره ي آفاق بود ياد باد آن صحبت شب ها كه با شيرين لبان / طبع ما در بحث لطف و خوبي اخلاق بود پيش ازين كين سقف سبز و طاق مينا بر كشيد / منظر چشم مرا ابروي جانان طاق بود از دم صبح ازل تا آخر شام ابد / دوستيّ و مهر بر يك عهد و يك ميثاق بود سايه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد / ما بدو محتاج بوديم او به ما مشتاق بود رشته ي تسبيح اگر بگسست معذورم بدار / دستم اندر ساعد ساقيّ سيمين ساق بود شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد / دفتر نسرين و گل را زينت اوراق بود
اگر روم ز پيَش فتنها بر انگيزد / ور از طلب بنشينم به كينه برخيزد و گر به ره گذري يكدم از هواداري / چو گرد در پيش افتم چو باد بگريزد و گر كنم طلب نيم بوسه صد افسوس / ز حقّه ي دهنش چون شكر فرو ريزد من آن فريت كه در نرگس تو مي بينم / بس آب روي كه با خاك ره بر آميزد فراز و شيب عشق دام بلاست / كجاست شير دلي كز بلا نپرهيزد تو غمزه خواه و صبوري كه چرخ شعبده باز / هزار بازي از اين طرفه تر بر انگيزد بر آستانه ي تسليم سر بنه حافظ / كه گر ستيزه كني روزگار بستيزد به كوي ميكده يا رب سحر چه مشغله بود / كه جوش شاهد و ساقيّ و شمع و مشعله بود حديث عشق كه از حرف و صوت مستغني است / به ناله ي ني و دف در خروش و غلغله بود دل از كرشمه ي ساقي به شكر بود ولي / ز نا مساعدي بختم اندكي گله بود قياس كردم آن چشم شوخ عربده باز / هزار ساحر چون سامريش در گله بود بگفتمش به لبم بوسه اي حوالت كن / به خنده گفت كيت با من اين معامله بود دهان يار كه درمان درد حافظ داشت / فغان كه وقت مروّت چه تنگ حوصله بود ز اخترم نظري سعد در ره ست كه دوش / ميان ماه و رخ يار من مقابله بود روز وصل دوستداران ياد باد / ياد باد آن روزگاران ياد باد گر چه ياران فارغند از ياد من / از من ايشان را هزاران ياد باد كامم از تلخيّ غم چون زهر گشت / بانگ نوشِ شاد خواران ياد باد اين زمان در كس وفاداري نماند / زان وفاداران و ياران ياد باد مبتلا گشتم درين بند وبلا / كوشش آن حق گزاران ياد باد گر چه صد رود ست در چشمم مدام / زنده رود و باغ كاران ياد باد راز حافظ بعد از اين نا گفته ماند / اي دريغ آن راز داران ياد باد گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آيد / گفتم كه ماه من شو گفتا اگر برآيد گفتم ز عشق بازان رسم وفا بياموز / گفتا ز ماه رويان اين كار كمتر آيد گفتم كه بوي زلفت گمراه عالمم كرد / گفتا اگر بداني هم اوت رهبر آيد گفتم خوشا هوايي كز باغ حسن خيزد / گفتا خنك نسيمي كز كوي دلبر آيد گفتم كه نوش لعلت ما را به آرزو كشت / گفتا تو بندگي كن كو بنده پرور آيد گفتم زمان عشرت ديدي كه چون سر آمد / گفتا خموش حافظ اين غصّه هم سر آيد مژده اي دل كه مسيحا نفسي مي آيد / كه ز انفاس خوشش بوي كسي مي آيد از غم هجر مكن ناله و فرياد كه دوش / بزده ام فالي و فريادرسي مي آيد هيچ كس نيست كه در كوي تواش كاري نيست / هر كس آنجا به طريق هوسي مي آيد كس ندانست كه منزلگه عشّاق كجاست / اين قدر هست كه بانگ جرسي مي آيد جرعه اي ده كه به ميخانه ي ارباب كرم / هر حريفي ز پي ملتمسي مي آيد دوست را گر غم پرسيدن بيمار غم ست / گو بران خوش كه هنوزش نفسي مي آيد خبر بلبل اين باغ بپرسيد كه من / ناله اي مي شنوم كز قفسي مي آيد يار دارد سر فصد دل حافظ ياران / شاه بازي به شكار مگسي مي آيد ديرست كه دلدار پيامي نفرستاد / ننوشت سلاميّ و كلامي نفرستاد صد نامه فرستادم و آن شاه سواران / پيكي ندوانيد و پيامي نفرستاد سوي من وحشي صفت و عقل رميده / آهو روشي كبك خرامي نفرستاد دانست كه خواهد شدنم مرغ دل از دست / ئز آن خط چون سلسله دامي نفرستاد فرياد كه آن ساقي شكّر لب سر مست / دانست كه مخمورم و جامي نفرستاد چندانك زدم لاف كرامات و مقامات / هيچم خبر از هيچ مقامي نفرستاد درد عشقي كشيده ام كه مپرس / درد دردي چشيده ام كه مپرس گشته ام در جهان و آخر كار / دلبري برگزيده ام كه مپرس آن چنان در هواي خاك درش / مي رود آب ديده ام كه مپرس من به گوش خود از دهانش دوش / سخناني شنيده ام كه مپرس سوي من لب چه مي گزي كه مگوي / لب لعلي گزيده ام كه مپرس با تو در كلبه ي گدائي خويش / رنج هائي كشيده ام كه مپرس همچو حافظ فتاده در ره عشق / به مقامي رسيده ام كه مپرس دوش با من گفت پنهان كارداني تيزهوش / از شما پنهان نشايد داشت سرّ مي فروش گفت كاسان گير بر خود كارها كز روي طبع / سخت مي گردد جهان بر مردمان سخت كوش و آنگهم در داد جامي كز غرورش بر فلك / زهره در رقص آمد و بربط زنان مي گفت نوش گوش كن پند اي پسر وز بهر دنيا غم مخور / گفتمت چون دُر حديثي گر تواني داشت گوش در حريم عشق نتوان دم زد از گفت و شنيد / گر چه اينجا جمله اعضا چشم بايد بود و گوش در بساط نكته دانان خود فروشي شرط نيست / يا سخن دانسته گو اي مرد عاقل يا خموش تا نگردي آشنا زين پرده رمزي نشنوي / گوش نا محرم نباشد جاي پيغام سروش ساقيا مي ده كه چون زنديّ حافظ فهم كرد / آصف صاحب قرآن جرم بخش عيب پوش بيا تا گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم / فلك را سقف بشكافيم و طرح نو دراندازيم اگر غم لشكر انگيزد كه خون عاشقان ريزد / من و ساقي بدو تازيم و بنيادش براندازيم شراب ارغواني را گلاب اندر قدح ريزيم / نسيم عطر گردان را شكر در مجمر اندازيم چو در دست ست رودي خوش بزن مطرب سرودي خوش / كه دست افشان غزل خوانيم و پاكوبان سر اندازيم صبا خاك وجود ما بدان عالي جناب انداز / بود كان ماه خوبان را نظر بر منظر اندازيم يكي از عقل مي لافد يكي طامات مي بافد / بيا كين داوري ها را به پيش داور اندازيم بهشت عدن اگر خواهي بيا با ما به ميخانه / كه از پاي خُمت روزي به حوض كوثر اندازيم سخن دانيّ و خوش خواني نمي ورزند در شيراز / بيا حافظ كه تا خود را به ملكي ديگر اندازيم بشنو اين نكته كه خود را زغم آزاده كني / خون خوري گر طلب روزي ننهاده كني آخرالامر گِل كوزه گران خواهي شد / حاليا فكر سبو كن كه پر از باده كني گر از آن آدمياني كه بهشتت هوس ست / عيش با آدمئي چند پريزاده كني خاطرت كي رقم فيض پذيرد هيهات / مگر از نقش پراكنده ورق ساده كني تكيه بر جاي بزرگان نتوان زد به گزاف / مگر اسباب بزرگي همه آماده كني اجر ها با شدت اي خسرو شيرين دهنان / گر نگاهي سوي فرهاد دل افتاده كني كار خود گر به خدا باز گذاري حافظ / اي بسا عيش كه با بخت خدا داده كني ما ز ياران چشم ياري داشتيم / خود غلط بود آنچ مي پنداشتيم تا درخت دوستي كي بر دهد / حاليا رفتيم و تخمي كاشتيم نور چشم و آب روي خويش را / ديده از خاك رهت انباشتيم گفت و گو آئين درويشان نبود / ور نه با تو ماجرا ها داشتيم شيوه ي چشمت فريب جنگ داشت / ما غلط كرديم و صلح انگاشتيم كوي عشقت سر فلك خواهم زدن / چون ملك اينك علم افراشتيم گفت خود دادي به ما دل حافظا / ما محصّل بر كسي نگماشتيم ياري اندر كس نمي بينم ياران را چه شد / دوستي كي آخر آمد دوستداران را چه شد آب حيوان تيره گون شد خضر فرخ پي كجاست / خون چكيد از شاخ گل ابر بهاران را چه شد كس نمي گويد كه ياري داشت حق دوستي / حق شناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد لعلي از كان مروّت بر نيامد سال ها ست / تابش خورشيد و سعي باد و باران را چه شد شهرياران بود و خاك مهربانان اين ديار / مهرباني كي سر آمد شهرياران را چه شد گوي توفيق و كرامت در ميان افكنده اند / كس به ميدان در نمي آْيد سواران را چه شد صد هزاران گل شكفت و بانگ مرغي بر نخاست / عندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد حافظ ز اسرار الهي كس نمي داند خموش / از كه مي پرسي كه دور روزگاران را چه شد |
|