|
وحشی بافقی دو جا غیرت كند زور آزمائی / چنان گیرد كز آن نتوان رهائی یكی آنجا كه بیند عاشق از دور / ز شمع خویش، بزم غیر، پر نور بدگر جائی كه معشوق وفا كیش / بیند نو گلی با بلبل خویش فریاد كه سوز دل عیان نتوان كرد / با كس سخن از داغ نهان نتوان كرد این ها كه من از جفای هجران دیدم / یك شمه به صد سال بیان نتوان كرد یا صاحب ننگ و نام می باید بود / یا شهره خاص و عام می باید بود القصه كمال جهد می باید كرد / در وادی خود تمام می باید بود پیوستن دوستان به هم آسان است / دشوار بریدن است و آخر آن است شیرینی وصل را نمی دارم دوست / از غایت تلخیی كه در هجران است الهی سینه ای ده آتش افروز / در آن سینه، دلی و آن دل همه سوز هر آن دل را كه سوزی نیست دل نیست / دل افسرده غیر از آب و گل نیست دلم پر شعله گردان سینه پر دود / زبانم كن به گفتن آتش آلود كرامت كن درونی درد پرورد / دلی دروی درون درد و برون درد به سوزی ده كلامم را روایی / كز آن گرمی كند آتش گدایی دلم را داغ عشقی بر جبین نه / زبانم را بیان آتشین ده سخن كز سوز دل تابی ندارد / چكد گر آب از او آبی ندارد دلی افسرده دارم سخت بی نور / چراغی زو به غایت روشنی دور بده گرمی دل افسرده ام را / فروزان كن چراغ مرده ام را ندارد راه فكرم روشنایی / ز لطف پرتوی دارم گدایی اگر لطف تو نبود پرتو انداز / كجا فكر و كجا گنجینه راز ز گنج راز در هر كنج سینه / نهاده خازن تو صد دفینه ولی لطف تو گر نبود به صد رنج / پشیزی كس نیابد زان همه گنج چو در هر كنج صد گنجینه داری / نمی خواهم كه نومیدم گذاری به راه این امید پیچ در پیچ / مرا لطف تو می باید دگر هیچ ما چون ز دری پای كشیدیم كشیدیم / امید ز هر كس بریدیم بریدیم دل نیست كبوتر كه چو برخاست نشیند / از گوشه ی بامی كه پریدیم پریدیم رم دادن صید خود از آغاز غلط بود / حالا كه رماندی و رمیدیم رمیدیم كوی تو كه باغ ارم روضه ی خلد است / انگار كه دیدیم ندیدیم ندیدیم صد باغ بهار است و صدای گل و گلشن / گر میوه ی یك باغ نچیدیم نچیدیم سر تا به قدم تیغ دعائیم و تو غافل / هان واقف دم باش رسیدیم رسیدیم وحشی سبب دوری و این قسم سخن ها / آن نیست كه ما هم نشنیدیم شنیدیم "شرح پریشانی" دوستان شرح پریشانی من گوش كنید / داستان غم پنهانی من گوش كنید قصه بی سر وسامانی من گوش كنید / گفت و گوی من و حیرانی من گوش كنید شرح این آتش جانسوز نگفتن تا كی / سوختم سوختم این راز نهفتن تا كی روزگاری من و دل ساكن كویی بودیم / ساكن كوی بت عربده جویی بودیم عقل و دین باخته دیوانه ی رویی بودیم / بسته ی سلسله ی سلسله مویی بودیم كس در آن سلسله غیر از من و دلبند نبود / یك گرفتار از این جمله كه هستند نبود نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت / سنبل پر شكنش هیچ گرفتار نداشت این همه مشتری و گرمی بازار نداشت / یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت اول آن كس كه خریدار شدش من بودم / باعث گرمی بازار شدش من بودم عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او / داد رسوایی من شهرت زیبایی او بسكه دادم همه جا شرح دلارایی او / شهر پر گشتت ز غوغای تماشایی او این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد / كی سربرگ من بی سر و سامان دارد چاره این ست و ندارم به از این رأی دگر / كه دهم جای دگر دل به دل آرای دگر چشم خود فرش كنم زیر كف پای دگر / بر كف پای دگر بوسه زنم جای دگر بعد از این رأی من این ست و همین خواهد بود / من بر این هستم و البته چنین خواهد بود پیش او یار نو و یار كهن هر دو یكی ست / حرمت مدعی و حرمت من هر دو یكی ست قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دو یكی ست / نغمه ی بلبل و غوغای زغن هر دو یكی ست این ندانسته كه قدر همه یكسان نبود / زاغ را مرتبه ی مرغ خوش الحان نبود چون چنین است پی كار دگر باشم به / چند روزی پی دلدار دگر باشم به عندلیب گل رخسار دگر باشم به / مرغ خوش نغمه ی گلزار دگر باشم به نو گلی كو كه شوم بلبل دستان سازش / سازش از تازه جوانان چمن ممتازش آن كه بر جانم از او دم به دم آزاری هست / می توان یافت كه بر دل ز منش یاری هست از من و بندگی من اگرش عاری هست / بفروشد كه بر هر گوشه خریداری هست به وفاداری من نیست در این شهر كسی / بنده ای همچو مرا هست خریدار بسی مدتی در ره عشق تو دویدیم بسی است / راه صد بادیه ی درد بریدیم بس است قدم از راه طلب باز كشیدیم بس است / اول و آخر این مرحله دیدیم بس است بعد از این ما و سر كوی دل آرای دگر / با غزالی به غزل خوانی و غوغای دگر تو مپندار كه مهر از دل محزون نرود / آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود وین محبت به صد افسانه و افسون نرود / چه گمان غلط است این، برود چون نرود چند كس از تو و یاران تو آزرده شود / دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود ای پسر چند به كام دگرانت بینم / سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم مایه ی عیش مدام دگرانت بینم / ساقی مجلس عام دگرانت بینم تو چه دانی كه شدی یار چه بی باكی چند / چه هوس ها كه ندارند هوسناكی چند یار این طایفه ی خانه برانداز مباش / از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش می شوی شهره به این فرقه هم آواز مباش / غافل از لعب حریفان دغاباز مباش به كه مشغول به این شغل نسازی خود را / این نه كاری ست مبادا كه ببازی خود را در كمین تو بسی عیب شماران هستند / سینه پردرد ز تو كینه گزاران هستند داغ بر سینه ز تو سینه فگاران هستند / غرض این ست كه در قصد تو یاران هستند باش مردانه كه ناگاه قفایی نخوری / واقف كشی خود باش كه پایی نخوری گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت / وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت شد دل آزرده و آزرده دل از كوی تو رفت / با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت حاش للّه كه وفای تو فراموش كند / سخن مصلحت آمیز كسان گوش كند
|