خواندنی ها

جام می و خون دل هر یک به کسی دادند   /   در دایره قسمت اوضاع چنین باشد


اشعار : م. امید ، وحشی بافقی ، حافظ ،  فروغ فرخزاد ،  فریدون مشیری ، ............

اشعار انارکی ها: محسن ثابتی

+تولدت مبارک

- خواندنی ها

* طنز


+ ندا جان تولدت مبارک.       آبان ماه - پدر و مادر و خواهرت


ای ابران (سروده ی حسین گل گلاب در زمان اشغال ایران در جنگ جهانی دوم)
ای ایران ای مرز پرگُهر                                    ای خاکت سرچشمهٔ هنر 
دور از تو اندیشهٔ بَدان                                        پاینده مانی تو جاودان
ای دشمن ار تو سنگ خاره‌ای من آهنم     جان من فدای خاک پاک میهنم
مهر تو چون، شد پیشه‌ام                              دور از تو نیست اندیشه‌ام
در راه تو، کِی ارزشی دارد این جان ما                                     پاینده باد خاک ایران ما
سنگ کوهت درّ و گوهر است                      خاک دشتت بهتر از زر است
مهرت از دل کِی برون کنم                               بَرگو بی مهرِ تو چون کنم
تا گردش جهان و دور آسمان به‌پاست   نورِ ایزدی همیشه رهنمای ماست
مهر تو چون، شد پیشه‌ام                              دور از تو نیست اندیشه‌ام
در راه تو، کِی ارزشی دارد این جان ما                                     پاینده باد خاک ایران ما
ایران ای خرّم بهشت من                              روشن از تو سرنوشت من
گر آتش بارد به پیکرم                                        جز مهرت در دل نپرورم
از آب و خاک و مهرِ تو سرشته شد گِلم    مهر اگر برون رود تهی شود دلم
مهر تو چون، شد پیشه‌ام                             دور از تو نیست اندیشه‌ام
در راه تو کِی ارزشی دارد این جان ما                                      پاینده باد خاک ایران ما


خون جوانان (سروده‌ی عارف قزوینی):
هنگام می و فصل گل و گشت چمن شد    /    دربار بهاری خالی از زاغ و زغن شد
از ابر کرم خطهٔ ری رشک ختن شد    /    دلتنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شد
چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ    /    سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

از خون جوانان وطن لاله دمیده    /   از ماتم سرو قدشان سرو خمیده
در سایه گل بلبل از این غصه خزیده    /   گل نیز چو من در غمشان جامه دریده
چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ    /    سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

خوابند وکیلان و خرابند وزیران   /   بردند به سرقت همه سیم و زر ایران
ما را نگذارند به یک خانهٔ ویران    /    یارب بستان داد فقیران ز امیران
چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ    /    سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

از اشک همه روی زمین زیر و زبر کن    /    مشتی گرت از خاک وطن هست به سر کن
غیرت کن و اندیشه ایام بتر کن    /    اندر جلو تیر عدو، سینه سپر کن
چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ    /    سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

از دست عدو نالهٔ من از سر درد است    /    اندیشه هر آن‌کس کند از مرگ، نه مرد است
جان بازی عشاق، نه چون بازی نرد است    /    مردی اگرت هست، کنون وقت نبرد است
چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ    /    سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

عارف ز ازل تکیه بر ایام نداده است    /    جز جام، به کس‌دست، چو خیام نداده است
دل جز به سر زلف دلارام نداده است    /    صد زندگی ننگ به یک نام نداده است
چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ    /    سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ


- اگر قورباغه ای را در ظرفی بیندازیم و آن ظرف را با محیط زندگی اش پر کنیم و بعد آب را آرام آرام گرم کنیم، قورباغه سر جایش می ماند و هیچ واکنشی نسبت به افزایش تدریجی حرارت (تغییر محیط) نشان نمی دهد تا این که آب به جوش می آید و می میرد. شاد و پخته می میرد.

از سوی دیگر اگر قورباغه ای را در ظرفی پر از آب جوش بیندازیم بی درنگ بیرون می پرد. سوخته اما زنده است!

گاهی ما هم مثل قورباغه آب پز می شویم. متوجه تغییرات نیستیم. فکر می کنیم همه چیز رو به راه است و یا شرایط نامطلوبی که در آنیم گذراست. به سوی مرگ می شتابیم اما همان طور آرام و بی تفاوت، در آبی که مدام گرم تر می شود باقی می مانیم. سرانجام می میریم شاد و پخته، بی آن که متوجه تغییرات اطراف مان شده باشیم.

قورباغه های آب پز نمی فهمند که همراه با کارآئی (درست انجام دادن کارها) باید مؤثر باشند (کارهای درست انجام دهند). و به این منظور باید مدام رشد کنیم، باید فضا را برای گفت و گو، برای ارتباط با دیگران، مشارکت و برنامه ریزی و رابطه ی صحیح باز کنیم. مبارزه ی بزرگ تر این است که بتوانیم به افکار دیگران احترام بگذاریم.

قورباغه های آب پزی وجود دارند که فکر می کنند هنوز، اطاعت مهم ترین عامل زندگی است  نه رقابت، به کسی که می توانیم دستور بدهیم و از کسی که قدرت دارد اطاعت کنیم. کجاست زندگی حقیقی؟

بهتر است نیم سوخته از شرایطی بگریزیم اما زندگی کنیم و آماده ی واکنش باشیم. (نقل از قصه هائی برای پدران، فرزندان، نوه ها اثر پائولو کوئلیو)


- خواب دیدم   /   در خواب با خدا گفتگوئی داشتم.    /   خدا گفت:   /   پس می خواهی با من گفتگو کنی!    /    گفتم: بلی.    /    اگر وقت داشته باشید.    /    خدا لبخند زد.    /    فرمود:    /    وقت من ابدی است.    /    چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی از من بپرسی؟    /    گفتم: این که چه چیز از همه بیشتر شما را در مورد انسان شگفت زده می کند؟    /    خدا پاسخ داد ...    /    این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند.    /    عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند.    /    این که سلامتیشان را صرف به دست آوردن پول می کنند.    /    و بعد    /    پولشان را خرج حفظ سلامتیشان!    /    این که با نگرانی نسبت به آینده، زمان حال را فراموش می کنند.    /    آن چنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنند و نه در حال!    /    این که چنان زندگی می کنند که گوئی هرگز نخواهند مرد!    /    و چنان می میرند که گوئی هرگز زنده نبوده اند!    /    خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم.   /    بعد پرسیدم ...    /    به عنوان خالق انسان ها،    /    می خواهید آنها چه درس هائی از زندگی بیاموزند؟    /    خدا با لبخند پاسخ داد:    /    این که یاد بگیرند که    /    نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد،    /    اما می توان محبوب دیگران شد!    /    یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.    /    یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارائی بیشتر دارد!    /    بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد.    /    یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم.    /    اما سال ها وقت لازم است تا آن زخم التیام یابد.    /    با بخشیدن بخشش بیاموزند.    /    یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقاً دوست دارند اما بلد نیستند احساسشان را نشان دهند.    /    یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.    /    یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند،    /   بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند    /    و یاد بگیرند که من این جا هستم، همیشه، همه جا. (نقل از گفتگو با خدا اثر ریتا استریکلند)


- ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم؛ راحتی بیشتر اما زمان کمتر
مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر ؛ آگاهی بیشتر اما قدرت تشخیص کمتر داریم
متخصصان بیشتر اما مشکلات نیز بیشتر؛ داروهای بیشتر اما سلامتی کمتر
بدون ملاحظه ایام را می گذرانیم، خیلی کم می خندیم، خیلی تند رانندگی می کنیم، خیلی زود عصبانی می شویم، تا دیروقت بیدار می مانیم، خیلی خسته از خواب برمی خیزیم، خیلی کم مطالعه می کنیم، اغلب اوقات تلویزیون نگاه می کنیم و خیلی بندرت دعا می کنیم
چندین برابر مایملک داریم اما ارزشهایمان کمتر شده است. خیلی زیاد صحبت می کنیم، به اندازه کافی دوست نمی داریم و خیلی زیاد دروغ می گوییم
زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای عمرمان
ما ساختمان های بلندتر داریم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما دیدگاه های باریکتر
بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم، بیشتر می خریم اما کمتر لذت می بریم
ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان از یک سوی خیابان به آن سو برویم
فضای بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضای درون را، ما اتم را شکافته ایم اما نه تعصب خود را
بیشتر می نویسیم اما کمتر یاد می گیریم، بیشتر برنامه می ریزیم اما کمتر به انجام می رسانیم
عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داریم اما اصول اخلاقی پایین تر
کامپیوترهای بیشتری می سازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری کنیم، تا رونوشت های بیشتری تولید کنیم، اما ارتباطات کمتری داریم. ما کمیت بیشتر اما کیفیت کمتری داریم
اکنون زمان غذاهای آماده اما دیر هضم است، مردان بلند قامت اما شخصیت های پست، سودهای کلان اما روابط سطحی
فرصت بیشتر اما تفریح کمتر، تنوع غذای بیشتر اما تغذیه ناسالم تر؛ درآمد بیشتر اما طلاق بیشتر؛ منازل رویایی اما خانواده های از هم پاشیده
 
بدین دلیل است که پیشنهاد می کنم از امروز شما هیچ چیز را برای موقعیت های خاص نگذارید، زیرا هر روز زندگی یک موقعیت خاص است
در جستجوی دانش باشید، بیشتر بخوانید، در ایوان بنشینید و منظره را تحسین کنید بدون آنکه توجهی به نیازهایتان داشته باشید
زمان بیشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانید، غذای مورد علاقه تان را بخورید و جاهایی را که دوست دارید ببینید
زندگی فقط حفظ بقاء نیست، بلکه زنجیره ای ازلحظه های لذتبخش است
از جام کریستال خود استفاده کنید، بهترین عطرتان را برای روز مبادا نگه ندارید و هر لحظه که دوست دارید از آن استفاده کنید
عباراتی مانند 'یکی از این روزها' و 'روزی' را از فرهنگ لغت خود خارج کنید. بیایید نامه ای را که قصد داشتیم 'یکی از این روزها' بنویسیم همین امروز بنویسیم
بیایید به خانواده و دوستانمان بگوییم که چقدر آنها را دوست داریم. هیچ چیزی را که می تواند به خنده و شادی شما بیفزاید به تاُخیر نیندازید
هر روز، هر ساعت و هر دقیقه خاص است و شما نمی دانید که شاید آن می تواند آخرین لحظه باشد
اگر شما آنقدر گرفتارید که وقت ندارید این پیغام را برای کسانی که دوست دارید بفرستید، و به خودتان می گویید که 'یکی از این روزها' آنرا خواهم فرستاد، فقط فکر کنید ... 'یکی از این روزها' ممکن است شما اینجا نباشید که آنرا بفرستید!

- ... ادامه داد: "اما یک مرض بدخیم داری که علاجش از من ساخته نیست. مرضی است مسری. باید پیش از این که مزمن بشود ریشه کنش کنی. گاهی هم ارثی است"... چرا ملتفت نیستی؟ مرض ترس. خیلی ها دارند. گفتم که مسری است.


- گنه کرد در بلخ آهنگری  /  به شوشتر زدند گردن مسگری


- در مسلخ عشق جز نکو را نکشند  /  روبه صفتان زشت خو را نکشند

  گر  عاشق صادقی ز کشتن  مگریز  /  مردار بود هر آن که او  را نکشند


- کودکان دوست داشتنی هستند چون خودشان هستند و چیزی از مصلحت اندیشی نمی دانند. ما هم وقتی دوست داشتنی می شویم که مصلحت ها را رها و به خویشتن برگردیم. به دوستی های دوران کودکی خود بیندیشیم:

یار دبستانی من / با من و همراه منی

چوب الف بر سر ما / بغض من و آه منی

حک شده اسم من و تو / رو تن این تخته سیاه

ترکه بیداد و ستم مونده هنوز رو تن ما

دشت بی فرهنگی ما / هرزه تموم علفاش

خوب اگه خوب بد اگه بد / مرده دلای آدماش

دست من و تو باید این / پرده ها رو پاره کنه

کی می تونه جز من و تو / درد مارو چاره کنه

دو غیر همزبان همدرد با هزاران کیلومتر فاصله، از دو هم زبان غیر هم درد که کنار هم نشسته اند به هم نزدیکترند. روح هم اندیشی یک روح واحد می باشد!


- آزادی انسان ها با سه چیز محدود شده: زر و زور و تزویر، قدرت کنترل نشده ی اقتصادی و حکومتی و سیاسی، استعمار و استبداد و استحمار.


- نیاکان ما به موارد ظریفی توجه داشته اند از جمله اگر پاکی و نور را نشانه ی حق و خرد و تاریکی را نشانه ی باطل و نادانی بدانیم و اصل را بر مبارزه ی حق با باطل بدانیم به دو نام زیبا می رسیم که شب یلدا (طولانی ترین شب در نیم کره شمالی) و نوروز (آغاز بزرگ تر شدن طول روز از شب) می باشند.

در شب یلدا که پس ازاوج اقتدار شب به شروع قوّت روز می رسیم، تا پاسی از شب جشن می گیریم تا تولد خورشید و پاکی نور را ببینیم. باور می کنیم که حتی در اوج ضعف با هم سوئی و امید به فردائی بهتر، بر غم پیروز خواهیم شد و دیگری نوروز که تولد زمین و آفرینش عشق می باشد. سرما رخت بر می بندد و توان روشنگری از تاریکی نادانی جلو تر می افتد.


- از شمال محدود است به آینده ای که نیست! به اضافه ی غم پیری و سایه ی مخوف مرگ ...

از جنوب به گذشته ی پوچی ... پر از خاطرات تلخ! گاهی اوقات هم شیرین ...

مشرق، طلوع آفتاب عشق، صلح با مرگ! شروع جنگ حیات ...

مغرب، فرسنگ ها از حیات دور، آغوش تنگ گور! غروب عشق دیرین ...

این چه حدودی ست! آیا شنیده ای و می دانی؟ حدود دنیای متزلزلی است موسوم به، جوانی! ...


- ترا چکار که عیوب همسایه ات را می شماری؟! اگر مردی، بنگر که خود چه عیوبی داری.

انسان ضعیف، تنها با کسی بنای دوستی را پایه می نهد که فقط لبخند تحویل وی دهد.

محصول یک سکوت ممتد و طولانی، فریادی است ویرانگر و توفانی.


* جوجه گنجشکه داشت می رفت که یهو به یک موتورسوار می خوره، چشم که باز می کنه می بینه تو قفسه! می گه: بدبخت شدم، حتماً موتورسواره مرده.

* اگه تو ماه رفتند و دیدند یکی داره دنبال معدن می گرده می تونید بگید کجائیه؟ (بدون شک انارکی)