|
عطار نیشابوری - سعدی - اوحدی مراغه ای - عبدالرزاق لاهیجی - عاشق اصفهانی - جلال عضد یزدی - خیام نیشابوری طیری اصفهانی - طاهر ابخدانی - عمعق بخارائی - فیضی دكنی - قاسم الانوار تبریزی - مجمر اصفهانی - مهدی سهیلی سنایی غزنوی - منوچهری دامغانی - شامی - ابوالحسن ورزی عطار نیشابوری گفتم دل وجان در سر كارت كردم / هر چیز كه داشتم نثارت كردم گفتا: تو كه باشی كه كنی یا نكنی / آن من بودم كه بی قرارت كردم سعدی بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران / كز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران هر كو شراب فرقت روزی چشیده باشد / داند كه سخت باشد قطع امیدواران با ساربان بگوئید احوال آب چشمم / تا بر شتر نبندد محمل به روز باران بگذاشتند ما در دیده آب حسرت / گریان چو در قیامت، چشم گناه كاران ای صبح شب نشینان، جانم به طاقت آمد / از بس كه دیر ماندی چون شام روزه داران چندی كه بر شمردم از ماجرای عشقت / اندوه دل نگفتم، الا یك از هزاران سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل / بیرون نمی توان كرد، الا به روزگاران چندت كنم حكایت؟ شرح این قدر كفایت / باقی نمی توان گفت، الا به غمگساران اوحدی مراغه ای زین بیش نباید خفت ای یار كه دزد آمد / رَخت خود ازین منزل بردار كه دزد آمد دزد است و شب تیره، چشم همگان خیره / گفتیم مشو طَیرَه زنهار كه دزد آمد این دزد عسس جامه در گرمی هنگامه / می دزدد و می گوید هشدار كه دزد آمد دزدان جهان گشته در خرقه نهان گشته / تا نیك بنَشناسد عیار كه دزد آمد در نگاهش، با همه پرهیز و شرم، / برق می زد آرزوئی دلنشین. این طرفه كه دزد آمد در خرقه به مزد آمد / مزدی بده ار گفتم بیدار كه دزد آمد ای اوحدی ار با تو نقدی است به خلقت بر / پس بر در خلوت زن مشمار كه دزد آمد عبدالرزاق لاهیجی بینم چو وفا، ز بی وفائی ترسم / در روز وصال، از جدائی ترسم مردم همه از روز جدائی ترسند / جز من كه ز روز آشنائی ترسم سوزی در دل ز دلفروزی دارم / رحمی رحمی كه طرفه سوزی دارم مردم گویند كس به روز تو مباد / می پندارند بی تو روزی دارم! عمرم همه در آرزوی كوی تو بگذشت / آشفتگی حال من از موی تو بگذشت افسوس بر آن نیست كه بگذشت مرا عمر / افسوس بر آن ست كه بی روی تو گذشت خیام گر ز باده مستی خوش باش / گر با ماه رخی نشستی خوش باش چون عاقبت كار جهان نیستی است / انگار كه نیستی چو هستی خوش باش ******* ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم / وین یك دم عمر را غنیمت شمریم فردا كه ازین دیر فنا درگذریم / با هفت هزار سالگان سر به سریم ******* قومی متفكّرند اندر رهِ دین / قومی به گمان فتاده در راه یقین می ترسم از آن كه بانگ آید روزی / كای بی خبران راه نه آن ست و نه این ******* از دی كه گذشت هیچ ازو یاد مكن / فردا كه نیامده است فریاد مكن بر نامده و گذشته بنیاد مكن / حالی خوش باش و عُمر برباد مكن ******* افسوس كه نامه جوانی طی شد / وان تازه بهار زندگانی دی شد آن مرغ طرب كه نام او بود شباب / فریاد ندانم كه كی آمد كی شد این باغ سر كوی نگاری بوده است / این شاخ گل آتشین عذاری بوده است این سرو كه در كنار جو می بینی / یاری ست كه در كنار یاری بوده است مائیم كه هرگز دم بی غم نزدیم / خوردیم بسی خون دل و دم نزدیم بی شعله ی آه، لب ز هم نگشودیم / بی قطره ی اشك، چشم بر هم نزدیم هر دیده كه عاشق ست خوابش مدهید / هر دل كه در آتش ست آبش مدهید دل از بر رمید از بهر خدای / گر آید و در زند جوابش مدهید ما عقل به صد جام لبالب ندهیم / یك پرتو دل به هفت كوكب ندهیم با ما ز فروغ شب مهتاب مگو / ما یك دم صبح را به صد شب ندهیم قضا شخصی است پنج انگشت دارد / چو خواهد از كسی كامی برآرد دو بر چشمش نهد دو نیز بر گوش / یكی بر لب نهد گوید كه: خاموش این سرو سهی، قامت یاری بوده است / این سنبل تر، زلف نگاری بوده است این سبزه كه بر طرف چمن می بینی / خطی است كه بر گرد عذاری بوده است بود سوزی در آهنگم خدایا! / تو می دانی كه دلتنگم خدایا! دگر تاب پریشانی ندارم / نه از آهن، نه از سنگم خدایا! گر تو پنداری كه جز تو غمگسارم نیست، هست! / و چنان دانی كه جز تو خواستگارم نیست، هست. یا به جز عشق تو از تو، یادگارم هست؟ نیست. / یا قدم در عشق تو، سخت استوارم نیست، هست. یا به جز بیدادی تو كارزارم هست، نیست! / یا به بیداد تو با تو كارزارم نیست، هست. یا سپید و روشن از تو، كار و بارم هست، نیست، / یا سیاه و تیره از تو، روزگارم نیست، هست. یا به امید وصالت - شب - قرارم هست، نیست، / یا در اندوه فراقت، دل فكارم نیست، هست. یا فراقت را به جز ناله، شعارم هست، نیست، / یا وصالت را شب و روز، انتظارم نیست، هست. یا جز از تو دیگری اندر كنارم هست، نیست، / یا ز تو - تیمار و دردی، بی كنارم نیست، هست. گر دگر هم چون سنائی صیدزارم هست، نیست. / یا اگر شیری ست او، آن گه شكارم، نیست هست. خیزید و خز آرید كه هنگام خزان ست / باد خنك از جانب خوارزم وزان ست آن برگ رزان بین كه بر آن شاخ رزان ست / گویی به مثل پیرهن رنگرزان ست دهقان به تعجب سر انگشت گزان ست / كاندر چمن و باغ، نه گل ماند و نه گلنار من اگر اهل وفا یا بی وفا بودم گذشت / مدّتی مهمان این محنت سرا بودم گذشت زاغ بودم در چمن یا بلبل افسرده حال / در گلستان جهان گل یا گیا بودم گذشت آمد امّا در نگاهش آن نوازشها نبود / چشم خواب آلوده اش را مستی رؤیا نبود نقش عشق و آرزو از چهره ی دل شسته بود / عكس شیدایی در آن آیینه ی شیدا نبود لب همان لب بود، امّا بوسه اش گرمی نداشت / دل همان دل بود امّا مست و بی پروا نبود در دل بیدار خود جز بیم رسوایی نداشت / گر چه روزی همنشین، جز با من رسوا نبود در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود / برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود دیدم آن چشم درخشان را ولی در این صدف / گوهر اشكی كه من می خواستم پیدا نبود در لب لرزان من فریاد دل خاموش بود / آخر آن تنها امید جان من تنها نبود جز من و او دیگری هم بود اما ای دریغ / آگه از درد دلم، زآن عشق جان فرسا نبود... |